خرید بک لینک

و آن هنگام که مارا ، انتظار خواب خفه کرده بود ،

آنان که به سرمستی ما خیره بودند ،

آرامش را بغل کرده و دور از ذهن های ناآرام ما ،

به فکر رویای فردای خویش ، خفته بودند ...

برچسب: نویسنده: نگار رستگار تاريخ: چهارشنبه 16 اسفند 1402 ساعت: 19:04

یه همکار داشتم اسمش علی بود. حدود ۶ ماه از من بزرگ تر بود. دستپخت و شیرینی پزیش عالی بود. هردفعه چیز جدیدی درست میکرد میاورد با همکارا دورهم بخوریم. منم هردفعه دسری چیزی آماده میکردم می بردم. نهایت تشکرا از خوراکیا منتهی میشد به من و اون. یا من از اون تشکر میکردم و تعریف یا اون از من. بقیه فقط درحد خوردن و دورهمی وقت رو سپری میکردن.من چندوقتی بود دیگه نمیرفتم سرکار، یه روز کشک و بادمجون درست کرده بود و یه ظرف پر واسه من داده بود. منم شب قبلش خواستگاریم بود و ظرفش رو پراز شیرینیای خواستگاری کردم و فرداش واسش بردم

برچسب: نویسنده: نگار رستگار تاريخ: چهارشنبه 16 اسفند 1402 ساعت: 19:04

صفحه بندی